ارسال شده توسط داریوش در ۱۰م اسفند ۱۳۸۸-
- ( 10510 بازدید, 55 امروز)
خوشبختی …. چیزی که همه دربدر دنبال اون میگردیم. خوشبختی چیه و کی خوشبخته؟ در وبگردیها، متنی زیبا و بسیار تأثیربرانگیز پیدا کردم، منبع اصلی رو ننوشته بودن. نوشتهی دو زبانهای که معمولا در داریوشنامه نمونهشو زیاد میبینید. داستان کوتاهی که … اصلا خودتون بخونید.
My Wife Navaz Called,
‘How Long Will You Be With That Newspaper?
Will U Come Here And Make UR Darling Daughter Eat Her Food?
همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
Farnoosh Tossed The Paper Away And Rushed To The Scene.
فرنوش، شوهر، روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت
My Only Daughter, Ava Looked Frightened; Tears Were Welling Up In Her Eyes.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود
ادامه مطلب …
ارسال کنید به :
ارسال شده توسط داریوش در ۳۱م شهریور ۱۳۸۸-
- ( 8052 بازدید, 8 امروز)
من داستانهای کوتاه پندآموز رو خیلی دوست دارم, داستانی رو که هم اکنون میخونید شاید تکراری باشه ولی ارزش دوباره خوندن و تفکر دوباره رو داره. ضمن تشکر از دوست گرامی “ندا” که این داستان رو برام ارسال کرده، با هم این داستان زیبا و اثرگذار رو میخونیم:
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها کمک کنم. مىخواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »
ادامه مطلب …
ارسال کنید به :
ارسال شده توسط داریوش در ۲۵م آبان ۱۳۸۷-
- ( 1350 بازدید, 5 امروز)
ارسال شده توسط داریوش در ۹م آبان ۱۳۸۷-
- ( 1390 بازدید, 4 امروز)
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .در دتیا هیچ بن بستی نیست.
یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
ارسال کنید به :
دیدگاههای تازه