ارسال شده توسط داریوش در ۲۷م اسفند ۱۳۸۸-
- ( 8930 بازدید, 53 امروز)
کمتر از یه روز به سال نو، ۱۳۸۹ خورشیدی باقی نمونده، چند روز دیگه نوروز میشه، بهار میاد و همهچیز رو تازه میکنه، سال رو، ماه رو، روزها رو، هوا رو، طبیعت رو، ولی پیام اصلی بهار عشق و دوستیه. دوستیهایی که کهنهتر میشن و به تموم تازگیهای بهار میارزن… دوستان! تازگی بهار و کهنگی دوستیها مبارک!

لحظهی مبارک نو شدن، لحظهی تحویل لحظهی نو!
لحظه متبرکی که خداوند٬
با بخشندگی، لحظهی پیشین را از ما تحویل گرفته٬
و با مهربانی لحظه پسین را به ما تحویل میدهد.
لحظهای برای:
«به نام خدا
به یاد خدا
و برای خدا بودن!»
لحظهای برای عشق ولحظهای برای حال، به بهترین حال!

« یا مقلب القلوب و الابصار !
یا مدبر الیل و النهار!
یا محول الحول و الاحوال!
حول حالنا الی احسن الحال!»
سال نو ، از آغوش مطهر خداوند فرا میرسد
وقلب من نیایش می کند:
خدایا! مرا متبرک کن
تا هر روز که در راه رسیدن به «تو» گام بر میدارم…

بهار بهترین بهانه برای آغاز، وآغاز بهترین بهانه برای زیستن است. دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظههای زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.

نوروز ۱۳۸۹ بر تمامی دوستان مبارک باد.
ارسال کنید به :
ارسال شده توسط داریوش در ۲۸م دی ۱۳۸۸-
- ( 5141 بازدید, 11 امروز)
از سال ۱۳۷۶ که با مدرک لیسانس سختافزار، استخدام شرکت مخابرات شدم، برای ادارهی رایانه حکم گرفتم و مشغول به کار شدم. حالا که بالاخره دارم به ادارهی دیگهای منتقل میشم، به فکر افتادم یه تعریف از اون جایی که حدود ۱۲ سال توش بودم براتون داشته باشم. از محیطش، کارهاش، کارهام و همکارام…
اول از همه: خودم
وقتی استخدام شدم، هنوز سیستمهای رایانهای ما بصورت VM بود. یعنی PC نداشتیم. رایانههای بزرگ (Main Frame) بود که پردازنده و دیسک سخت و کنترلرهاش توی یه سایت مخصوص، در ادارهی ما مستقر شده بود. کاربرها پشت یه ترمینال (مانیتور و صفحه کلید مرتبط به سیستم مرکزی) مینشستند و کارهاشون رو انجام میدادند. همکاران شهرستانی هم روزهای بخصوصی از ماه مأموریت میگرفتند و در ادارهی ما اطلاعات خودشون رو وارد و پردازش میکردند. واحدهای مختلفی به این طریق کار میکردند: حقوق و دستمزد و شارزینگ و بیلینگ و مالی.
من که اومدم زمزمههای تغییر از Main به PC شدت گرفته بود. نگهداری Main بسیار هزینهبر بود و توسعهی اون بسیار مشکل. ادارهی دیگهای هم بود که با رایانههایی تحت عنوان لاله کار میکرد. تصمیم انتقال به PC قطعی شده بود و کار ما بسیار مشکل. مواقعی میشد که روزانه بیشتر از ۱۲ ساعت توی اداره بودم و کار می کردم. راستش نیروی کمکی کم داشتیم و فشار زیادی روی ما بود. بهدلیل نبود نیروهای کمکی کافی، برنامهنویسی برای تبدیل و انتقال اطلاعات نیز برگردن خودم بود.
ادامه مطلب …
ارسال کنید به :
ارسال شده توسط داریوش در ۲۵م دی ۱۳۸۸-
- ( 6358 بازدید, 10 امروز)
ارسال شده توسط داریوش در ۲۱م دی ۱۳۸۸-
- ( 4737 بازدید, 5 امروز)
ارسال شده توسط داریوش در ۲۱م دی ۱۳۸۸-
- ( 3430 بازدید, 4 امروز)
گاهی اونقدر دلم از دنیا و آدمهاش میگیره که حال و حوصله هیچ کاری ندارم و دلم نمیخواد کسی رو ببینم. توی این مواقع، جایی دارم که بهش پناه میبرم، اینجا هیچکس مزاحم من نیست، افکارم رو رها میکنم و فکر میکنم، فکر میکنم و فکر میکنم. توی این غار تنهایی، فقط یکی هست که میتونم باهاش راحت حرف بزنم. شنوندهی خوبیه، آشنای همهی اونهاییه که تنها هستن…
این ترانه رو از رضا صادقی گوش بدین. رو موبایلم بود، اتفاقی و دوباره گوش دادم، انگار داشت از زبون من میگفت:
دریافت پرونده فوق
متن این ترانه رو در ادامه بخونید :
ادامه مطلب …
ارسال کنید به :
دیدگاههای تازه