من داستانهای کوتاه پندآموز رو خیلی دوست دارم, داستانی رو که هم اکنون می‌خونید شاید تکراری باشه ولی ارزش دوباره خوندن و تفکر دوباره رو داره. ضمن تشکر از دوست گرامی “ندا” که این داستان رو برام ارسال کرده، با هم این داستان زیبا و اثرگذار رو می‌خونیم:

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى‌زد و نمى‌توانستم به آنها کمک کنم. مى‌خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین »

ادامه مطلب …

ارسال کنید به : Balatarin داغ کن - کلوب دات کام Donbaleh FaceBook Delicious Twitter Google Reader